تبليغاتX
سوتی ممنوع
عضویت در سایت
- برای مطلع شدن از اضافه شدن مطالب جدید به سایت در خبرنامه عضو شوید .





Powered by WebGozar

مطالب قبلی
نویسندگان وبلاگ
- علی
- آرتميس

وضعیت مدیر:

لوگو دوستان

جملات زيبا
بهتر است منفور باشی به خاطر چیزی که هستی تا محبوب باشی به خاطر چیزی که نیستی
يه دوست، فردي هست که آهنگ قلبت رو مي دونه و مي تونه وقتي تو کلمات رو فراموش مي کني اونا رو واسه ات بخونه
يببخش نه به اين خاطركه آنها لياقت بخشش تو را دارند ، بلکه به اين خاطر كه تو لياقت داري آرامش داشته باشي
درانتظار کسی باش که مایل باشد حتی در زمانی که در ساده ترین لباس هستی، تو را به د نیا نشان دهد
دقت هر كس از نوع ازدواج او معلوم مي شود
گر قرار باشد بایستی و به طرف هر سگی که پارس می‌کند سنگ پرتاب کنی، هرگز به مقصد نمی‌رسی
اگر در زندگي به ناگاه يکي از سيمهاي سازت پاره شد آهنگ زندگي را آنچنان ادامه بده که هيچ کس نداند بر تو چه گذشت
A2
روی هر پله ای که ایستاده باشی، خدا یک پله بالاتره. نه برای اینکه بادت بندازه که اون خداست و تو بنده، برای اینکه دستت رو بگیره و تورو بالا ببره
بزرگترین درس زندگی این است كه گاهی ابلهان درست می گویند
عشق تنها مرضی است كه بیمار از آن لذت می برد
جستجو در وبلاگ

  

آرشیو وبلاگ



» 7/7
 

بازم سلام سلامي به شادابي روزهاي زيباي پاييز(بهترين فصل سال)

بازم اومدما(خب بابا چه خبره،واي يكي اونو بگيره كه غش كرده)

از نظراتتون معلومه كه چقده دلتون تنگ شده بود(آخه خودم ، خودمو تحويل نگيرم چيكار كنم پس)

اينم به مناسبت 7 مهر كه خيلي برام عزيزه،يعني بهترين روز ساله(اصلا تابلو نيست كه روز تولدمه،اين كارا چيه؟؟؟؟!!! كي كادو خواست آخه)

اينم تقديم به خودم

 

    

 ديشب رويايي داشتم

خواب ديدم بر روي شنها راه مي روم همراه با خداوند.

و بر روي پرده شب تمام روزهاي زندگيم را مانند فيلمي مي ديدم.

همان طور که به گذشته ام نگاه مي کردم

روز به روز از زندگي ام رادو رد پا بر روي پرده ظاهر شد

يکي مال بود و يکي از آن خداوند.

راه ادامه يافت تا تمام روزهاي تخصيص يافته پايان يافت.

آنگاه ايستادم و به عقب نگاه کردم.

در بعضي جاها فقط يک رد پا وجود داشت !!!

اتفاقأ اين روزها مطابق با سخت ترين روزهاي زندگيم بود

روزهايي با بزرگترين رنجها، ترسها، دردها ... آنگاه از او پرسيدم:

خداوندا !

تو به من گفتي که در تمام ايام زندگيم با من خواهي بود و من پذيرفتم که با تو زندگي کنم.

خواهش مي کنم به من بگو که چرا در آن لحظات درد آور مرا تنها گذاشتي؟ "

خداوند پاسخ داد:

فرزندم تو را دوست دارم و به تو گفتم که در تمام سفر با تو خواهم بود. من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت، نه حتي براي لحظه اي. و من چنين نکردم. هنگامي که در آن روزها، يک در پا بر روي شنها ديدي، من بودم که تو را به دوش کشيده بودم.

 

پی نوشت:

اگه خبری که منتظرشم برسه بازم آپ میکنم والا حالا  حالاها دیگه نمیام(پس دعا کنید )

 

  نويسنده: علی  تاریخ: دوشنبه ششم مهر 1388  موضوع: عمومی   لینک ثابت